كلاس درس
آخه اينم شد جمعه؟ ![]()
اينم شد روز تعطيل؟ ![]()
هيچي بدتر از اين نيست كه وسط روز ...اونم روز جمعه كلاس داشته باشي ... ساعت 14 تا 17 ![]()
تا ساعت بيست دقيقه به 3 مونديم ديديم خبري از استاد نيست ... ![]()
تصميم گرفتيم بريم خونه و بيخيال كلاس بشيم ... ![]()
هر چند تو دلمون خوشحال بوديم كه استاد نيومده ولي به زبون داشتيم غر مي زديم كه چرا اينقدر استادامون بيخيال تشريف دارن؟ ![]()
خلاصه همه بلند شديم كه از كلاس بريم بيرون ولي دو تا از بچه مثبتاي كلاس گفتن كه صبر ميكنن تا استاد بياد ... ![]()
هر چي التماس و توجيه ميكرديم كه بابا استاد اگه ميخواست بياد تا حالا اومده بود ... ![]()
گوش نميكردن ... ![]()
ما هم حرصمون گرفت و تصميم گرفتيم خودمون از كلاس بريم بيرون ... ![]()
با خودمون گفتيم بالاخره اونا هم وقتي ببينن استاد نمياد ميرن خونه ديگه ... ![]()
در همين حال از كلاس بيرون اومديم و ديديم استاد داره مياد طرف كلاس ... ![]()
همين كه ما رو ديد با دست اشاره كرد كه بريم تو كلاس و زد زير خنده ... ![]()
ما هم با حرص اومديم نشستيم سر كلاس ... ![]()
استاد اومد و ما از چهره اش فهميديم كه خواب مونده بوده ...
يه كم بي حوصله بود و ميگفت هر كي حرف بزنه ميندازمش بيرون ... ![]()
ما هم كه از خدامون بود از كلاس بريم بيرون ...
شروع كرديم به حرف زدن ...
آقاي استاد هم نامردي نكرد و يكي يكي همه مون رو بيرون كرد ... ![]()
همه مون بيرون كلاس منتظر مونديم تا دوستامونم بيرون بشن ... ![]()
![]()
كلاس كه خالي شد استاد گفت اگه قول ميدين حرف نزنين بياين سر كلاس ... ![]()
ما هم گفتيم هيچ قولي نميديم ... ![]()
استاد هم گفت پس تشريف ببرين خونه برنامه فيتيله رو ببينين ... ![]()
ما هم اومديم خونه ... ![]()
ولي يادمون رفت به استاد بگيم كه برنامه فيتيله صبح پخش ميشه نه عصر ... ![]()





