تبليغاتX
دنياي عسلي

دنياي عسلي

مثل مولوی پرکن ،از غزل دهانم را من به شعر معتادم ،باز کن زبانم را

كلاس درس

سلام ... من بازم اومدم clap2.gif

آخه اينم شد جمعه؟ arrogant.gif

اينم شد روز تعطيل؟ arrogant.gif

هيچي بدتر از اين نيست كه وسط روز ...اونم روز جمعه كلاس داشته باشي ... ساعت 14 تا 17 nono.gif

تا ساعت بيست دقيقه به 3 مونديم ديديم خبري از استاد نيست ... clown.gif

تصميم گرفتيم بريم خونه و بيخيال كلاس بشيم ... sunglasses2.gif

هر چند تو دلمون خوشحال بوديم كه استاد نيومده ولي به زبون داشتيم غر مي زديم كه چرا اينقدر استادامون بيخيال تشريف دارن؟ tongue2.gif

خلاصه همه بلند شديم كه از كلاس بريم بيرون ولي دو تا از بچه مثبتاي كلاس گفتن كه صبر ميكنن تا استاد بياد ... no2.gif

هر چي التماس و توجيه ميكرديم كه بابا استاد اگه ميخواست بياد تا حالا اومده بود ... angry2.gif

گوش نميكردن ... angry8.gif

ما هم حرصمون گرفت و تصميم گرفتيم خودمون از كلاس بريم بيرون ... grimace.gif

با خودمون گفتيم بالاخره اونا هم وقتي ببينن استاد نمياد ميرن خونه ديگه ... thumbs-up.gif

در همين حال از كلاس بيرون اومديم و ديديم استاد داره مياد طرف كلاس ... jeer.gif

همين كه ما رو ديد با دست اشاره كرد كه بريم تو كلاس و زد زير خنده ...  bow.gif

ما هم با حرص اومديم نشستيم سر كلاس ... arrogant.gif

استاد اومد و ما از چهره اش فهميديم كه خواب مونده بوده ... Alarm Clock

يه كم بي حوصله بود و ميگفت هر كي حرف بزنه ميندازمش بيرون ... cowboypistol.gif

ما هم كه از خدامون بود از كلاس بريم بيرون ... The image “http://www.pic4ever.com/images/pillowfight.gif” cannot be displayed, because it contains errors. 

شروع كرديم به حرف زدن ... choir.gif

آقاي استاد هم نامردي نكرد و يكي يكي همه مون رو بيرون كرد ... 2mo5pow.gif

همه مون بيرون كلاس منتظر مونديم تا دوستامونم بيرون بشن ... sm194.gifbliss.gif

كلاس كه خالي شد استاد گفت اگه قول ميدين حرف نزنين بياين سر كلاس ... nono.gif

ما هم گفتيم هيچ قولي نميديم ... hanghead.gif

استاد هم گفت پس تشريف ببرين خونه برنامه فيتيله رو ببينين ... 2rzukw3.gif

ما هم اومديم خونه ... bliss.gif

ولي يادمون رفت به استاد بگيم كه  برنامه فيتيله صبح پخش ميشه نه عصر ... dancing1.gif


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:41  توسط عسل  | 

پـــخ

مامانم كلي شيريني گرفته واسه فردا ... نكنه يادتون رفته فردا چه خبره ؟

فردا بازي اس اس و پرسپوليسه ديگه ... آخ جوووووووووون بازم يه مساويه ديگه 4.gif

راستي امروز تو كلاس نشسته بودم كه يكي از دوستام اس ام اس داد: " مگه نمياي كلاس‌؟‌"

منم به يكي ديگه از دوستام گفتم: " اينو باش به زور اومده دانشگاه حالا داره از من دعوت ميكنه بيام"

با توجه به شناختي كه همه ي همكلاسيام ازم داشتن همين كه از روي صندلي بلند شدم :

يكي از دخترا آخر كلاس گفت: " عسل گناه داره اذيتش نكنيا "

لبخند من يه مهر تاييدي بود به روي اوني كه اونا حدس ميزدن  ... از كلاس زدم بيرون ... دوستم داشت با گوشيش اس ام اس ميداد حواسشم به من نبود ... رفتم پشت سرش وايسادم و گفتم: " پــــــخ  "

چشمتون روز بد نبينه ... دوستم مثل كانگرو بالا و پايين ميپريد ... فكر كنم قلبش دو ثانيه ايست كرده بود ...

هركي تو سالن بود داشت ميخنديد ... منم كه ريلــكس 4.gif



+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 12:25  توسط عسل  | 

وقت كلاس

امروز صبح زود خيلي حالم گرفته بود ... آخه 8 تا 11 ... 13 تا 15 و 19 تا 21 كلاس داشتيم ... منم كه كم حوصله ... اصلا انگار ميخواست جونم در بياد كه اينهمه بايد سر كلاس بشينم . مگه حوصله و طاقت آدم چقدره ؟‌هان‌؟ شما فكر ميكنين 8 تا 11 چقدرشو دانشجوها سر كلاس مي شينن؟‌ فقط 1 ساعت ...


اصلا بذارين يكي از بچه هاي كلاس رو مثال بزنم ...

ترم قبل هم يه كلاس داشتيم 8 تا 11 ...

يكي از پسراي كلاس يه ربع به 9 اومد سر كلاس ... تا 9 داشت با استاد بحث ميكرد كه چرا وقت كلاس اينقدر بده ... 9:30 دقيقه هم به بهانه ي خستگي از كلاس بيرون رفت تا يه هوايي بخوره ... هوا خوردنش تا ساعت 10 طول كشيد ... استاد هم 10:30 كلاس رو تعطيل كرد

كلا يك ساعت درس داشتيم ... اينقده باحاله


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 11:27  توسط عسل  | 

عشق

الان داشتم تو چند تا وبلاگ ميگشتم ... ديدم همه واسه يكي وبلاگ ساختن ... يكي كه يا بچه شونه يا دوستشونه يا عشقشون ...

View Full Size Image

حالا دارم به اين فكر ميكنم كه من براي كي بنويسم ؟ ...  من كه نميدونم عشق دارم يا نه ... من كه نميدونم كسي هست كه الان به فكرم باشه يا نه .


دلم گرفت ... كاش حداقل با دوستام اونقدر احساس نزديكي ميكردم كه عاشقشون ميشدم .   

يا يه كسي كه عاشقش بودم و مطمئن بودم اونم عاشقمه ...

راستي بچه ها شما چطوري ميفهمين كسي دوستتون داره يا نه ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:10  توسط عسل  | 

سلام دوستان

سلام ... من عسل هستم ... اين وبلاگ رو تازه ساختم تا با هم يه جوري در ارتباط باشيم ... 4.gif

امروز يه حس خوبي دارم شايد بوي غذاي خوشمزه اي كه مامانم ساخته اين حس رو به وجود آورده 4.gif

گشنم شده حسابي ... امشبم ممكنه مهمون داشته باشيم ... خلاصه اينكه مامانم اين روزا درگيره 4.gif

بايد دختراش بهش كمك كنن ولي خوب ... حسش ني 4.gif4.gif4.gif4.gif4.gif




+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 14:9  توسط عسل  |